نمی دانم در صورتی های کدام صبحگاه و در ارغوانی های کدام غروب و ریزی کدام چشم خواهم مرد.نگاه های نگران روبه رو .افق های پیدا ...........نمی دانم با چه بهایی امده ام و با چه بویی خوا هم رفت ..اما می دانم این سیر هم چنان ادامه خواهد داشت .گودو در قطع است .حرکت از این صفحه دریچه هولوگراف به سوی تودرتو های شفاف .آگا هی خیر به میدان است.....
نمی دانم در آغوش کدام نگاه خواهم رفت و نمی دانم دستانم دست کدام معنی را خواهد فشرد....می دانم
اغاز و انجام بوی یکدیگر را دارند.
نظرات ()آغازی از جنس پر زاغ های در به در
نظرات ()وقتی سبکی و وقتی بی گرایش تنهایی و موسیقی حباب دار فرامرز لاچینی به تو پراواز می دهد دلیلی برای پریدن نداری
نظرات ()ای دریغ .وطن تو اینگونه تنهایی و خیل یاران و ماکیان در گستره تو دامن تو می درند.
ای دریغ ای وطن .آن که می گفت تن مباد ...مرد
ایران این روز ها گر مرده نباشد زنده هم نیست.این خیل یاران روی تن زر گونه ات یادگاری با خطوط خام خویش می نویسند و تو چه آرامی ای وطن
این زمان که اسب ها و تارخ ها از ما گذشته است تن برهنه ات کاخ های زیادی را آباد و ویران دیده
ایران ما که اخیرا گوش بریده شده هم است به مثابه دخترک قجری که با دامن کوتاه خویش رقص خنگی از سر می گذراند
ای وطن رستم های تو در با افیون های 2 گرمی تولید داخل دست و ÷نجه نرم می کنند.
ای وطن تو وامدار من نیستی و نگهبان تو .ببین که چنین خسته ایستاده ام و به موران تو فقط دل خوش دارم.
روسپیان قهرمانان بی چون چرای این شهرند و پاکباز تر و صادق تر از ایشان نیست.جوان ایارنی را امروز از مسایل جنسی فقط مسایلش باقی مانده است و جنس
ای وطن تو بر یک پایه می چرخی خدا نگهدار آن یک پایه تو .در این گرد گردون آخر کار آیینه هم فام دار شد.و ما وام دار تو همچنان....
نظرات ()یه اسب داره از اینجا رد می شه
بوق ماشین خیلی بلند بود.
سرم کمی نرم شده.
دو تا امبو لانس بودند .یکی رفت سمت راست بالا .خصوصی. یکی مستقیم رفت که بره پایین نمیره.هر دوتاشون هم آجیرمی زدند اما اونی که رفت بالا با احساس تر بود.
هوا پشت این پنجره سرد
دعای فقیر ها مستجاب نشد و بازم بارون اومد.اما کمتر از پارسال شاید حجم دعا ها بیشتر بود.
بعضی ها می میرند.بعضی ها هم می میرند .هستند کسایی که می میرند. مرده اند
تازه فمیدم دوتا صفحه در دو سیستم متفاوت نیاز به یک میانجی برای ایجاد بی مرزی و مرزداری دارند.
آب معدنی تا زمانی که توی قوطی هست نیست زمانی که تو بخوایشش تازه هست.
وید هم اتمسفر دارده.پس پره از محیط .پوچ نیست.پراز هستی هست.
اسب اسب و اسب مدل ............ا شده
نظرات ()IN JA CLASS TARH2A
BAD DAR KAMIN CHARKH ASIAB
SANG DAR KAMIN BAD
DOSTAN NIAZ BOGZARID BERAVAM
ZAER FAGHAT KAMI KHASTE HAST .KAMI
....OU NIZ RAFT
نظرات ()فضا سنگین بود.تک لامپ تنهای بالای سرم نور گرمی را به کف اتاق می تاپید.تازه رسیده بودم خانه.شب شده بود.تکه کاغذ بریده زیادی دورو برم بود.آن بیرون صدای باران بهاری در کف حیاط غوغا می کرد .این گوشه پنجره خطی از قطره ها فضای ذهنم را تر می کرد.باد سردی به سمت چپ بدنم می وزید.این هنگام بود که دستم به زیر توده متمرکزی از کاغذ رفت و آن پاکت را بیرون آورد.و بدون هیچ نگاهی .حتی یک نگاه آن را تا آخرین تکه شمارش کرد...صورتی های لای ورق هاکه حالا دیگر پاکت نبود آخرین نفس ها را می کشید.....
در این سالهای گذار چیزهای زیادی بدست آمد اما همواره دلم برای لکه هایی سخت تنگ می گردد.یک لامپ تنها در این شهر پر چراغ و آخر جوانی ام که لای ورق های فولادی این اتومبیل ها می پوسد.
خاطره مکان بسته به تصویر ذهن است تنها راه برای فتح خاطره تغییر عینی چهره محیط است...
نظرات ()حالا که این پل کشیده از وسط این شهر بلند شده و با پهنه و عرصه و گستره و دامنه خویش از این طرف به آن طرف را با فراز و فرودی میسر ساخته .حالا که این انقطاع در دید آکسیس بوجود آمده .حالا که شهر به بالا و پایین تقسیم شده.و حالا که زیر رو ی شهری داریم.حالا که نقطه حادی دسترسی بوجود آمده.حالا که منظر ساخته شده و از اینکه تسهیل داریم.و حالا که ساختمانهای بغلی در یک ثانیه مرتفع دیده می شوند .حالا که مقیاس تغییر کرده.حالا که تقاطع غیر هم سطح بوجود آمده.حالا که تجربه جدیدی از تداوم و مرز و مکانیت و عبورو عدم حضور نشانه و مسیر و تسریع داریم حالا که تکانه های درز انقطاع را داریم و ...
....هم اکنون که من در این زیر هستم چرا همه چیز بی نور است چرا همه چیز بوی نم و کهنگی می دهد وآن بالا آفتاب موج می زند و این پایین سایه .این جا توقف است تاکسی های نشسته و آدم های وار رفته .فکر نمی کنید فواره آب در این زیر کمی شبیه مرداب رفتار می کند و جنبه های سوریال اون بیشتره .فکر نمی کنی این زیر کمی نا امنه .
نظرات ()هردم که به مفاهیمی همچون پارادایم ,مدرنیته,مرگ نظری,تمایز و تفاوت ,پست مدرنیسم.نیو مدرنیسم. مردنیسم... فکر می کنم می بینم پارادیمی عجیب تر .وهم انگیز تر.خرامان تر.کشنده تر از خودم وجود ندارد.به راستی خود من بزرگترین چوبه و چارچوبه برای روح و تن خویشتنم اما به راستی و حقیقتا و تحقیقا چگونه می توان از سکر این همه سستی تن گذشت. ایستادن . بادخوردن به جای جنبش و جریان سازی برای نو برون خویش و تصاحب سقف آرمان در نوک انگشتان .این تساهل....
مدرنیسم هر دم که به خود نگریست مرد .مدرنیته که اخیرا تعریف و شاید هم تحریف قومیتی پیدا کرده هیچگاه در روح و جسم سنگ و جریان دینامیک ولی ساختار استاتیک شن های روان نمی گردد.برای برون ریزی این ایده نیاز به جریان و سایشی با خروش درون هست
هر دم که با دمی سنگین .از دم این پارادایم خود بگذری به درواره صد آفرین بند بازی فکر خواهی رسید.به قول سینا چیزی رو باید بشنوی بالاخره می شنوی .ولی این دم تکان محکم یک دوست خوب .شاید عابر موعود این روز ها مرا به از دره خویش به پایین انداخت و این صعود در درون هیچ گاه پایان ندارد.
مرز بین بیم و امید یک اندیشه است.پرسپت همین است. امان از این معمار ها ...نور و حجم پر شده چشم .خیرگی جادو ما بانه ایشان لقد مالی معماری است.بگذار به درون بیاید از این نور گرمای زندگی بخواه و نه چشم خیره یا قاب پرتره.
نظرات ()حالا که نوک درختان نیاز این اجوبه... خلقت می نگرنم .ی بینم چیزی کم است.برای هست نیست هایی که دیده نمی شوند.در این آخر شبی نوای مازنی دلنوازی را دالنود می کنم تا شاید کمی تنین آوا های گلو های یک طرفه طبیعت مرا به دامن نا کجا آبادم ببرد.یک قدمی نیاز ..به درون می نگرم می بینم چقدر دوست دارم یک سفر را باز خوانی کنم ........
صبح ساعت پنج .دالان ایستگاه قطار ...فضای یکپارچه فضای انتظار.....پنجره های زیر سقف در این تاریکی ..انگار همه مشاهیر از ان پنجره به من می نگرند ....ردیف های صندلی ..سکوت سنگ های سرد ...دیوار های ضخیم...فضایی بدون ستون و سه پنجره ایستاده در انتها و ریل های موازی و برق استیل ها در این بامدادین لحظ های صبح...
در این فضا دستم به داخل کیف می رود و مرا به ضیافت دلوز مابانه معماری و اندیشه نقادانه وبن اتو دعوت می کند.برگه های کتاب ورق می خورند...قطار ایستاد ..برخاستم...
پنجره ای کشیده و هد فون هدیه ای بی استفاده مهماندار....آتش کندانسور با لای سر من .....قطار می ایستد...انگار جسمی از کنار پنجره من با لا می آید...دکمه باز پیراهن روی شکم مامور قطار ...کلمن پر ازآب که بالا می رفت...
اب سیاهی که پایین آمد...و آخر هم دکمه دو تا باز ......
ایستگاه قطار زنجان ...دست رسمی با مسول مربوطه.....نهار جمعی با مرد روستایی ...بوی سیر چمنزار ...تصور ماسوله پشت کوه ..روستای با پرچم مرده....و اما خداحافظی با یک خاطره قدیمی بوسیله تنه قهوه ای یک نهال رقصنده در باد...شادی آزادی ...رستنی های این دشت آزاده اند...مرا به بازگشت می خوانند....
نظرات ().....٣٠ دقیقه بامداد جمعه.یک مهمانی ساده بود....اما در برگشت..شهر در تلاش برای شاد بودن...در سر بالایی های تکلف شهر ...خودرو ها و ساکنین آن از صدای تند موتور کمی لذت می برند که این صدا آنها را در بالا تپه ای های شهر سهیم می کند.حضور در مکان ..تنها خیابان شاپ اند...کرج .حضور در این کشیده خیابان قیمتی از تنوع تن های عبوری دارد .بع قیمت آب اناری تا شاید چیز برگری و شاید هم الزامی مانند پمپ بنزین.... شاهد فال هم تعداد فست فود ها است.چه نیازی است . چقدر ساکنین این تپه ها منصف اند .آن دم که این بیرون غرق در شعف همجواری است .آن درون در رخوت خواب جدایی است.او چه راحت آرمیده و این بیرون آستین نیازش برای ستردن بستنی قیفی از مرز پنجره ماشین عبور می کند.صحنه دلخراشی بود .قسم می خورم .سه دست و یک نصفه کودکانه برای گرفتن دو بستنی به بیرون دراز به دراز رسوایی این عدالت را فریاد می زدند......
چه کسی در این مملکت مسول
ان دو دست خالی است.....اما همه این عبوری ها می توانند ...بعد از رسیدن به
ان پایین ها از خاطراتی که گذشت و لیس های مشترک بگویند .اگر این ماشین رخوت بار دوباره بتواند حرکت کند و اگر ترمزش در این سر پایین و نقطه حادی اتصال بالا و پایین بگیرد.....و اگر خاطره تا آنجا نمیرد.بدنه های شهری این لجن شهر بوی تباهی و کثافت می دهند.....بهترین عبور عبور از بزرگراهی با سرعت بالا ست.
همه چیز کاملا طبعی است آسوده در این خواب بمانید.و از این خواب چور مردید که نمی میرید.همه ....کاملا رهایید.
نظرات ()کاش می شد از سر نگاه خویش بپرم و بدان بوم بالا بپرم....
کاش نمی شد این همه پارادایم را در کف دستم هر روز بو کنم ...
کاشکی هر روز صبح با ادکلن تن خویش .خویش را بیارایم.....
کاش می شد از پس این دیوار های دست ساخته خویش که روز روز مرا همچون موری در چاه فرا می گیرد.نفسی بکشم. و خویش خویشتن را از درون با خنکای تن خوبش آرام سازم....
....ای کاش هر روز صبح به تو سلام می کردم ای تو که از جنس تنم هستی تو که صبح موعود از تنم می پری.....کاش این دیوار های اینقدر بلند نبود و شاید قد کفش و تنم بلند تر
کاش روزی قرار گیرم .انرژی هایپر اکتیو تنم که چند روزی است مرا رها کرده و تمام بدنم .همه با هم .همه با هم در ضعف عمومی قرار گرفته است.خسته..به فردایی می اندیشم که ترس دارم که در آن روز خنک باز هم خسته باشم.....فرهاد آرام آرامم می کند......صبح نزدیک است .میز و مووس فردا روز نیز منتظر من هستند.کاش می شد دست و چشمم فقط به سر کار روند و من اینجا یا این اتاق بمانم .نور سفیدی که از گوشه میزم به سطح دستانم می رسد مرا رها می کند .پرده قرمزی که متعلق به فضای خصوصی ساکنین قبلی بوده بالاخره روزی پایین ممی آید و پرده سفیدی از جنس تنم جایش را خواهد گرفت .
متن نیز همچون من دچار ضعف عمومی شده.کمی صادق جان نیاز دارد.میلی به ادامه نیست.تمام واژه های آلوده به غلط املایی قرار داد های داد بار را به پدر بزرگ مرحومم تقدیم می کنم .امید وارم او که هیچگاه ندیندمش و ندید مرا در این بامدادین دقیقه ها بخندد ......
نظرات ()از همین لحظه تا ....فریاد...تک صدا های حیاتی ....آخرین نفس های صدا دار ...اولین سوت قطار هنگام ورود به ایستگاه ...صدای جهت دار ترمز .... پر زدن پرنده .....فریادی از سر درد ...آن دم که دردی وجودت را فرا می گیرد. ... به دور دستت می پیچد و از روزنه دستانت سلامی سوزان می کند..آن دم که وجودت این چنین است فقط یک فریاد .فقط فقط یک فریاد روزنه گلوید را به افق می گشاید.فریاد بس طولانی است.بلند تر فریاد بکش .تارو پود لباست خرد می شود...چیزی شبیه خودت از گلوید به بیرون پرتاب می شود.چیزی جز سبکی این طرف ها نیست.آبادی روبه رو س عمیق چاه هایی از نیاز دارند و تابلو هایی بلند از مراحل در دیوار خانه......................آتش زیر اجاق را کمی فوت نیاز است.یکتا ترین فوت را بزن .
زشتی هایی که رنگ آیینه می گیرند.هنگامه تن سپردن به نا کجا آباد وطنم است.تنم چه ...دور نسیت.اما همین که خیابان ورطه وحشتناکی در دست نگاه من نیست .راه عبوری به اندرونی می گشاید.توسعه درونزا .عرض و جوهر بعضی ها ... اما موجی از خنکا لازم بور که من را از دم کلاغان چنگال به سر بر گیرد .باز هم می گویم زوزه گرگ در سرویس تمام اتوماتیک با دیوار های سفید معنایی ندارد.
رنگ بی بویی در گلدان لب پنجره چه خود نمایی می کند .زاویه روبه سوی نور .پرده های رنگی با خا لی هایی از فضا نور را به درونت می کشاند.پیوند موبیو سی سر و ته ندارد و این حیات مساوی با لحظا ت گذشته است.هچ نگرانی از نرسیدن در من نیست.
نگران شدن ژلوز ما با نه هستم.بگذار این دقیقه ها بگذرد.مرگ دوستی سر راه است.
نمی دانم چرا اندیشه ها خطی اند.خطی از جنس هوس . شاید اصل هایی از تن در درون باشد که هیچ گاه فتح نمی شوند .تمام پرده های روبه نور جنسی از هوس دارند.هیچ گاه نتوانستم از چیزی شبیه عشق به درختی که هر چهار شنبه در جهان احساسم می دیدم به کسی بگویم حتی ب درخت .او رفت.دیگر نیست.بریدنش .اما من هماره عاشق چیزی هستم که نیست.ارجینا لیتی معنا دارد.ژنوم حقیقت دارد. درخت ام نیست.هر عشق و نگاه سری به حباب هوس دارد و راهی به پل عبور به سوی نور.
پرنده در زیر بال های خویش کنجی دارد که در گرمای آن به تعلیق می اندیشد.بدین سبزی شالیزار.ریل های قطار. تک دخت بید .آب .....اما می رود تا شاید برسد.شاید ه رنگ بی بویی و تک درخت بریده...وشاید هر دو
پیچش باد و گردش خورشید و چرخش ماشین لباس شویی و خیزش اشک های بامدادادی در زیر این نور محو می گوید .زندگی ادمه دارد.
نبشته فوق پیشتر تقدیم شده بود. متن خالی است از هوا .تنگ برای عبور تن...
نظرات ()در صورتی های صورتم باطن سوخته و چشمان دوخته به مفهومی نیاموخته اما
آمیخته به ضرب آهنگی پر شتاب است.شره ای ته دلم می ریزد که این
اهنگ در این ساعات بامدادی با فضای خواب آلود همسایه ها چه می کند.در این هنگام است که او می گوید.برادر کریس د برگ را می گویم.
تمام هدف از نگاش ثبت زمانی در ته این یادداشت به منظور برگزاری مراسم عذاداری برای خواب های جامانده و ندیده است.
در تلاشم کمی از آشپزی در فضای void تابه بنویسم. آنجایی که جنریت نیست.
نظرات ().......--٠==٠=٠
شیرین ترین یاد ها اینروز ها ایمیل یک اشتراک قدیمی از بانکی است.که صورتحساب هایش بطور هفتگی مرا شاد می کند .شاد ترین پیام ها جیغ گوشی همراه است که غذای دیر شده اش را یاد آوری می کند.
ماندگار ترین یار در این وادی تنیده همراه من است .او که نا عاشقانه تا صبح حاضر است یک ترک را برایم پخش کند .او که دمی زین تکرار نو در نمی آورد .تا زمانی که آخرین ذره های باطری اش توان دارند وبرایم پخش می کند.فقط یک ترک را ..تکراری تکراری مث بهار برای من نوزایی وجد آوری دارد.در این تهنایی بی نور صفحه ال سی دی اش مرا به آینده امید وار می سازد. چند وقتی است .اس مس هاس یک دوست مرا به وجد آورده که بنویسم.این وبلاگ همچون خودم یک ادعا دارد .آن هم برایش مهم نیست که دیده نشود.دوست دارم از نیستی بنو یسم .اما شاید اخلاق اجازه نمی دهد این بغض آدم را بعد از تقسیم خوشبختی توسط پدران مان بشکنم .و طو فانش ذهنت را برباید .
شولای هو هو کش معماری همچون تختی روان به ما سواری می دهد.بگذار بگذرد.مفهوم کلید فضا از نوباوه گان ذهنی من است .که همی دوستش دارم و او را می ستایم بعد از کیفیت های نا پایدار که اکنون تحت تعقیب ارجینالیتی تصویری است او تازه ترین فرزند تنم هست.
یک اپیزود طولانی از عشق ...نمناکی واژه مجنون های معا صر است اما در متن من زایش یک فرار از دلخوشی .اینروز ها اندیشه هر روز صبح باد خنک دل انگیزی را از سرم می رهاند . شا ید که باز گردم.
سربازکم پ.تین هایش را خوب بسته و با پیراهن برند کمل هر روز صبح تا شام دلبری از صخره های راه مسافر ندیده می کند.
....مرگ نظریه ایی در راه است
.
نظرات ()